|
هرز نبودیم اگر کمی آنطرفتر می روییدیم...
|
مغز من تمام خوانده هایم را تلنبار می کرد ، انبار می کرد و یک هو انگار که روی باربندی چوبی چندین تن آهن گذاشته باشی همه چیز شکست و در هم ریخت...من سوال کردم ، درباره تمام کتابهای مذهبی که می خواندم، درباره بود و نبود خدا، درباره درستی و صحت و سقم تمام مسائل و درباره تضادهایی که بین واقعیت و آنچه که می خواندم می دیدم... من شک کردم و در دسته ی همان شکاکانی جای گرفتم که به گفته قرآن در آتش جهنم جزغاله خواهند شد و بر خلاف بقیه شکاکان که خوشحال و رها خود را از قید و بند دین می رهانند و می روند سراغ عیش و نوش من صبح تا شب از بس فکر می کردم دیوانه می شدم، از بس با دعا و آیه و قسم سعی می کردم جلوی سوالهایی که به ذهنم می رسد را بگیرم خسته می شدم... حتی یک بار شک کردم نکند دوست من که پدرش دلال بود مال حرام به خورد من داده است که من اینطوری شدم...
یک بار شب بیدار شدم و گریه کردم، مادرم پرسید ، گفتم مادر من شک کردم ... من کافر شدم ...
تمام تلاشم را کردم که جلوی سیل اطلاعات و سوالاتی را که تمام اعتقادات 17 ساله ام را زیر سوال می برد بگیرم ... نشد، مقاومتی نداشتم ...
در مدرسه مان دختری بود با چشمان شفاف درشت و ریزه میزه، صورتی جوشی و لبهایی نازک، دندان های اندک موشی با مزه، نمی دانم چطور شد که با هم دوست شدیم ، دقیقا یادم نیست. نمی دانم چطور شد که رازم را به او گفتم ، گفتم که شک کرده ام . گفتم که من از خیل مردم دور و برم جدا و تنها شده ام ... من آن گوسفندی بودم که سحر ماه از ایمان گله دورم کرد * ... اسمش سحر بود... برخلاف انتظارم خیلی راحت گفت طبیعی هست ، این دینی که تو شناختی اسمش دین نبود، دین واقعی نبود، کتابی به من داد با جلدی سفید و نقاشی زیبایی از یک مرد با ریش بلند: کیمیاگر، پائولو کوئلیو ... گفت خدا را باید به گونه ای دیگر دید، جهان را به گونه ای دیگر دید ... گفت چشم ها را باید شست ... دست مرا گرفت و وارد دنیای جدیدی کرد ... دنیایی زیبا ولی وارونه ...
کتاب را بلعیدم ، بعد از آن کتابهای دیگر، کتاب های دکتر شری.عتی، دیوان حافظ را می خواندم و خوب می فهمیدم !!!! انگار که چشم هایم تازه باز شده است ...
من دارم می بینم ... این رشته مفاهیم و حروف بی معنا را که برای فهمیدنش باید معلم ادبیاتم زور بزند می فهمم... من خیلی می فهمم ... سخت ترین و پیچیده ترین اشعار را درک می کنم ، معنا می کنم ، مثنوی معنوی مولانا را می خوانم... با غزلیات شمس می رقصم ... فیلم "پری" را می بینم ... جهان را تفسیر می کنم ... با باران هم صدا می شوم ... به باد می پیوندم ... من به دنبال نیمه گمشده خودم هستم ...18 سالم است ... من تازه اینجا در دامنه ایستاده ام و مشتاقانه به تپه نگاه می کنم ...
تمام آلودگی های روحی وامانده از کودکی را پاک می کنم، به خودم ایمان می آورم، خودم را دوست دارم، باور دارم ، توانمند هستم....
دو ماه مانده به کنکور راهم را کج می کنم، من ریاضی بخوان نیستم ، من علوم انسانی خواهم خواند و خواهید دید چه خواهم کرد ... من تمام مفاهیم فلسفی را می دانم ، می فهمم ، می چشم ... نیرویی در من بیدار شده است که عین تیری در کمان مرا به دورترین و والاترین جای ممکن پرتاب خواهد کرد ... خدایا شکر که چشمان مرا به دنیایی تازه گشودی ...
من 18 سالم است و به جای ولگردی در خیابان در کتابخانه ها مستتر می شوم ، به نمایشگاه نقاشی سر می زنم ، جرئت پیدا کرده ام و کلاس نقاشی می روم، من شعر می نویسم، داستان کوتاه می خوانم ... با سحر به انجمن ادبی جمعی.ت سپید سر می زنم هر هفته ...
روحم به رقص در آمده است ... چیزی در من بیدار شده است که هرگز نخواهد خفت ... من عاشق خدا شده ام و می فهمم وقتی حلاج گفت اناالحق چطور در نیروی بیکران خدا ذوب شده بود ... نامه ای برای خودم می نویسم و به خودم قول می دهم که اولا در دانشگاه جامعه شناسی بخوانم و تا دکترا پیش بروم ، ثانیا با شهادت از دنیا بروم، آن نامه را هنوز دارم ... باید بگردم پیدایش کنم و برایتان خواهم نوشت... بر من ببخشایید .. نوشتن این قسمت از زندگی ام هنوز هم مرا پر شور و بی تاب می کند ، نمی توانم زیاد بنویسم...
* فروغ فرخزاد
چه کسی می نشیند یادداشت های یک دختر افسرده از دنیا سیر را که حوصله خودش را هم ندارد بخواند؟ آخر کی حوصله من را دارد؟
من نبودم، سرگرم سرو کله زدن با شاسی و کارهای طلاق که ترسیدم، ترسیدم و برگشتم، این ترسیدن من هم یک داستانی دارد که تعریف خواهم کرد وگرنه مرا چه به ترس از حرف خدیجه و زهرا و همسایه بغلی...اصلا من چه کسی بودم و هستم؟ نمیدانم!
هنوز هم زیبا هستم، وقتی در آینه نگاه می کنم آن هم گاه گداری هنوز هم دو چشم درشت سیاه، لب و دهن زیبا، هنوز هم همان چهره آشنا، نگاه بی حال و غمگین ، حتی ابروهایم را هم رنگ نمی کنم که بیشتر شبیه خودم شوم، شاید یادم بیافتد که که بودم و چه بودم ... تازه یادم می افتد که من هیچ گ.هی نبودم، نه اعتماد به نفسی داشتم و نه هیچوقت واقعا شاد بودم، اگر بودم که حال و روزم این نبود، در مرز سی سالگی با یک مشت دارو و ریه ای که دارم فا.کش می کنم با بسته های سیگار... تنها چیزی که یادم می افتد این است که من می خواهم که دیگر این نباشم...
این چند ماه که نبودم رفتم تا مرز طلاق، هنوز هم آن سند ازدواج پیش وکیل گرو مانده ...این من بودم که نتوانستم تاب بیاورم... علتش را خواهید دانست... و بقیه داستان زندگی من را که میخواهم تند تند تعریف کنم که برسم به امروز... امروز بیشتر نیاز دارم که مرا بشنوید... بفهمید .... بخوانید ... با نوشتن خودم را نگاه می کنم انگار... برای همین هم نمی نوشتم ...چیزی برای دیدن نبود ...چیزی برای نشان دادن نبود جز دختری افسرده که تا لنگ ظهر می خوابد و تمام کارهایش عقب مانده و صبح تا شب در چت روم همیشگیش با یک مشت روانی سرو کله می زند... آخر من چه داشتم که برایتان بدهم؟!!! به وبلاگ هم سر نمی زدم... خجالت می کشیدم از نگاه دوستانی که پس از ماه ها هنوز منتظر من هستند و نگاهم می کنند... تا اینکه دیروز ...
باران باریده بود... برای انجام کارهای گرفتن دانشنامه و آزادسازی مدرک دانشگاه را گز می کردم که متوجه شدم درختان زیبا هستند ... فضای دانشگاه تبریز علی رغم ح.راست و رئیس دانشگاه فعلی و تمام همایش های نو.حه خوانی و گاوچرانی همچنان می تواند زیبا باشد... یادم افتاد که شاید سال بعد اینجا نباشم و در یک جهنم دره دیگر که آسمانش این رنگ نیست تنهایی یا هنوز هم با شاسی در حال گذران عمر باشم ...یادم افتاد که مدتهاست که پیاده نرفته ام و اطرافم را نگاه نکرده ام ... مدت هاست که تبدیل به دستگاه تبادل اکسیژن و پمپاژ خون و جذب و دفع شده ام و احتمالا کسی هم نمی تواند کمکم کند الا خودم، خود جدید با تجربه ام و همین سری که از بس به سنگ خورده همیشه گیج می زند، تصمیم گرفتم که باز هم بنویسم ، به خودم گفتم سابینا بلند شو، سابینا بنویس، سابینا نترس، سابینا مرد باش!
*****
راستش نمی دانم کجای داستانم بودم ... ولی هر کجا که بودم می خواهم از نقطه عطف زندگیم بنویسم ... مسئله ای که ممکن است احساسات خیلی از شما را جریجه دار کند و باعث شود که دیگر مرا نخوانید و نخواهید و ... مسئله ای که از روز اولی که شروع به نوشتن کردم همیشه نگران بودم که به این جا که رسیدم چطور می توانم این قسمت داستان را توضیح بدهم و توجیه و تفسیر کنم ... الان فکر می کنم که بهترین راه نوشتن همه چیز است همان طور که اتفاق افتاده ... بدون دخل و تصرف و تعبیر و تفسیر... همه این ها به عهده خودتان ....
همان طور که شاید قبلا هم گفتم من تنها دختر خانواده بودم با مادری اداره ای که برادر کوچکم هفت سال از من بزرگتر بود، مادرم افسردگی داشت و بیشتر اوقات سیگار می کشید و در عالم خودش سیر می کرد ... پدرم بیشتر اوقات بعلت شغلش در سفر بود و وقتی هم که خانه بود با مادرم در جنگ و جدال... شاید به این خاطر بود و شاید هم بخاطر کتاب هایی که داییم که آن زمان در دانشگاه شهید بهشتی فوق لیسانس می خواند از تهران برایم می آورد و همین باعث می شد از اول ابتدایی لنگ لنگان کتاب خواندن را شروع کنم و در سوم و چهارم ابتدایی چهار تا چهار تا از کتابخانه کتاب بگیرم و بخوانم و در دوره راهنمایی کتاب های بالای 300 صفحه و ر. اعتمادی و فهیمه رحیمی و تمام آن رمان ها را بخوانم و به اتمام برسانم و در دوره دبیرستان دیوان حافظ و کتاب شعر اخوان ثالث که از کتابخانه برادرم کش رفته بودم را نک بزنم و هیچی حالیم نشود و تمام شماره های مجله خانواده را که برادرم برای مادرم می خرید و خلاصه هر چیزی که به دستم می رسید را درهم و بی هدف بخوانم و از کتاب راز.های سرز.مین من که برادر کوچکم از کتابخانه دانشگاه گرفته بود قسمت های مهیج س..ک30 اش را به طور سلکشن مرور کنم .
وقتی به دوره پیش دانشگاهی رسیدم از دو دوست صمیمیم جدا شدم و در مدرسه جدید باز تنهایی بیشتر و کنجکاوی و عادت باعث شد که تمام کتاب های کتابخانه کوچک مدرسه را که شاید یک قفسه هم نمی شد سه تا سه تا به امانت بگیرم و بخوانم و در میان آن ها کتاب م.عاد شهید دست.غیب ( اسمش درست یادم نیست ) را که قبلا هم خوانده بودم دوباره بگیرم و بخوانم و بعد از آن تمام کتاب های آن مرحوم را که بی شباهت به فیلم های ترسناک و داستان های جن و پری نبود سلسله وار بخوانم و رگ مذه.بیم به شدت بالا بزند و رو به نماز نافله و نماز شب و محرم و سفر و ابدیت و خدا بیاورم و تمام و کمال هدایت شوم به راه راست ...
اضافه کنم که خانواده من مذهبی نبودند ولی من همیشه گرایش به دین و مذهب را با خودم داشتم به طوری که وقتی کلاس اول راهنمایی بودم تحت تاثیر معلم پرورشی جوگیرانه خواستم چادر سر کنم که مادرم با کتک آن را از من گرفت و احضار ایشان به مدرسه و فرمایشات معلم پرورشی تاثیری نداشت و نهایتا من هم دفتر دستک مذهب و دین و ایمان را بسته و کنار گذاشته بودم تا آن روزهایی که خدمتتان عرض کردم ...
بقیه داستان بماند برای بعد چرا که نیاز به تمرکز زیادی دارد و یحتمل انرژی فراوانی را از من خواهد گرفت ...
درگیر کارهای طلاق هستم دوستان
بر من ببخشایید که نمی توانم بنویسم
کی می توان نوشت؟ روزی مثل امروز که از بیرون سرد به خانه گرم آمده ای و ساعت 1.30 ظهر است و مادرت دارد ناهار
می پزد و تو ازش می پرسی مادر تو کی از اداره به خانه می آمدی؟ آنگاه می فهمی چرا همیشه ساعت 1.30 را خیلی دوست داشتی.
از کجا می توان نوشت ؟ نوجوانیت از کجا شروع شد؟؟ از روزی که همان همکار مادر که از بچگی تو را برای پسر بزرگش مثلا نشان کرده بود و هی مقابلت حرکات مرموز و شوخی های چندش آور می کردند و غیر مستقیم به تو میگفتند عروس خانوم و تو همه را می فهمیدی و روز به روز نفرتت بیشتر می شد و روزی که دیدی این پسر را بیش از پیش متنفر شدی و چقدر زرنگ بودی که جلوی چشم او به برادر کوچکتر توجه می کردی و تنها و تنها 12 سال ناقابل داشتی قرار بود بیاید خانه شما و مادرت دو راز بزرگ را با تو در میان نهاد که هر دو را از قبل می دانستی : 1- زن ها ماهی یک بار درد شکم می گیرند و قضیه عاد...ت ما...هانه با جزئیاتش که چه باید بپوشی و چه باید بکنی و نه و تویی که همیشه مادر از تو دور بود و مادر اخمو بود و فاصله بسیاری با تو داشت الان از این همه نزدیکی هیچ خوشت نیامده بود و از همان روز از پ....رید شدن حالت به هم می خورد
2- پسر آقای م را که می شناسی؟ - بله مامان
دیده ایش؟ - بله مامان
می خواهم اگر تو هم بخواهی وقتی بزرگ شدی تو را عروس آنها بکنم ( دقیقا جمله هایش یادم هست )
- مامان من نمیخوام ازدواج کنم ...
الان که نه ...
و نفرت عظیمی که از آن روز به بعد از زن بودن خود پیدا کردی و لجبازی نچسپی که در تو پدیدار شد که مثل پسر ها رفتار کنی و بی ادب ترین و پر رو ترین وجه خود را در مقابل آقای م و خانواده اش به نمایش بگذاری تا به خیال تو از تو بیزار شوند و متنفر و دیگر به فکر عروس کردن تو نیافتند و بعد سرکوفت هایی که از این رفتار بدت نصیبت می شد و اعتماد به نفست را تحلیل می برد و تو را مبارز و لجباز بار می آورد و مدام به تو تلقین میشد که تو بدی ، تو بی ادبی ...
امان از این جهل ... امان از این نادانی که دودمان جامعه ما را به باد داده هست و تحت نام سنت و دین و هر کوفت دیگری نسل به نسل به دقت و با افتخار نگهداری می شود .. امان از این پدر و مادر های نادان که می ری....نند به بچه و بعد تازه خوشحالند که راهی برای بازگشایی عقده های خود بیابند و کسی را ضعیفتر از خود گیر بیابند و هر چه عقده از شوهر و پدر و رئیس دارند یک جا استفراغ کنند روی بچه و هی بزنند در سرش که تو چرا اینطور شدی و از نقش خود در تربیت این طفل بی گناه خم به ابرو هم نیاورند و گمان برند در اوهام و خیالات خود که وقتی آن ها همسن ما بودند چه گ.هی بودند ...
امان از آن روز تاریک که در اتاق کنار مادرت دراز کشیده ای و به مادرت میگویی مادر دعا میکنم همه چیز خوب شود و منظورت قرض و قوله ها و مشکلاتی هست که پدر و مادرت از صحبت کردن و حتی گیس و گیس کشی درموردشان در مقابل تو ابایی نداشته و ندارند و مادرت میگوید اگر تو میخواهی من را خوشحال کنی میدانی باید چه کنی؟ و تو میدانی، عروس آقای م شدن افتخاریست که نصیب هر کس و ناکس نمی شود ... آقای م ادکلن درک می زند که بعد از گذشت 16 سال باز هم از آن بو نفرت داری و مثلا اتو کشیده هست و گنده گو...زی می کند و فکر می کند خیلی آدم هست. آخر مادر تو چرا؟ ان ابله جاهل که دوست دارد بچه هایش زیر یوغش باشند که غرور نداشته و عزت نفس زیر صفرش ارضا شود این نقشه را کشیده ، تو چرا قاطی آن ماجرا می شوی؟
اینجا علی رضا در را باز می کند و می بیند تو گریه می کنی و هی از مادر می پرسد این چرا گریه می کند و مادر هیچی نمی گوید و تو قالب تهی میکنی مبادا علیرضا چیزی بفهمد و تو آبرویت برود .
امان از دنیایی که برای یک رانندگی ناقابل شش ماه آدم را علاف می کنند و برای همه چیز کلاس و مدرک هست الا بچه زایی و بچه داری و هر کس عشقش بکشد هر اندازه که دوست داشته باشد بچه پس می اندازد و هر طوری عقل ناقصش حکم کند آن را تربیت و بزرگ می کند و همیشه نسل بزرگتر می ری.ند به نسل کوچکتر و الی آخر. حالا بیایید هی جنبش و انقلاب کنید که این ها درست شود . هی قانون وضع کنید. مگر می شود؟
فغان از آن روز که صبح می خواهی بروی مدرسه و با دو قطره خون مواجه می شوی و یک سال تمام درگیر می شوی با خودت و انکار میکنی و التماس می کنی به خدا که الان نه وقتش نیست و یکسال بعد تازه می توانی به مادرت بگویی این اتفاق را، وقتی که آنقدر پر رو بازی در آورده ای که دیگر هر دو خانواده فهمیده اند که همچین دختر ور پریده ای لایق پسر چاق سیبیلوی مهندس آنها نیست که عین بره مطیع پدر است . تو زیبایی، زیبا و کشیده و قد بلند و موهای روشن زیتونی و چشم های درشت براق و پوست سفید و همه دوستت دارند و همه تحسینت می کنند الا خودت ...
برای فرار از واقعیت عاشق یک خواننده شده ای و فکر میکنی روزی به آن می رسی و هی داستان بلند می نویسی و آروزهایت و امیدهایت و رنج هایت را در آن خالی می کنی. قهرمان داستان همیشه دختری است پر رو و قوی و محکم که به هیچ پسری رو
نمی دهد و در واقع پرخاشگر، مادر گلم که الانم که الان هست عنایت می فرمایید که بنده عاصی بودم و هستم یادت نمی آید چطور روزهای کودکیم را با دعواهای ابلهانه با پدرم سر هیچ و پوچ تباه کردی و نوجوانیم را با این حرفهای مسخره پوچ که یک آدمی که از پشت کوه آمده به مغزش می رسد که ذهن بچه را نباید در گیر این مسائل کرد بخصوص در دوران بلوغ و تو کردی و فشار هم آوردی و در مقابل حرفهای کنایه آمیز همکارانت سکوت کردی و تنها راه من این بود که خودم را بزنم به کوچه علی چپ برای بقا!
تو هم در آنچه که من امروز هستم و می کشم سهم داری، تویی که می نشینی و مرا متهم می کنی ...
نوجوانی من شروع شد و من با تمام وجود از پوشیدن لباس ز.یر دخترانه و حتی لباس معمولی دخترانه پرهیز می کردم و
پیرهن های گشاد مردانه که از قضا آن سال ها هم مد شد لباس من بود. من خیلی دیر زن شدم... خیلی دیرتر ...
هر چند هیچکدام از ما تجربه خوبی از رای دهی نداریم ولی با توجه به فی ل تر شدن دو وبلاگ قبلی حالا مانده ام که مطالبم را از کجا شروع کنم؟ از همان نوجوانی که پرید؟ یا همین شاسی؟ یا فردا ؟ یا بقیه پیرمردهای زندگیم؟
گفتم من و شما که با هم تعارفی نداریم، بیایید اصلا شما بگویید مایلید کدام قسمت را بدانید که بنده در خدمت باشم. منتظر هستم.
درست دیدید، ساعت 4.52 صبح این پست آپ شده است و من منتظرم نورتریپتلین 25 و کلونازپام همزمان کارشان را بکنند. گفتم در این فرصت آپی بکنم که شاید این زوایای پنهان تر وجودم بیایند بیرون .
اعتراف می کنم : شاسکول را دوست دارم، خاک بر سر من و الهی بمیرم با اینهمه مثلا غرور و قدرت و هر گه و زهر مار کذایی ، من دوستش دارم .
اعتراف می کنم: الان که در دوقدمی طلاق هستم می ترسم ... انگار که بعد از طلاق اژدهایی کریه دهانش را باز کرده که من را ببلعد... همه تاریکی هست و بس
اعتراف می کنم: من ضعیف و ترسو هستم ... هیچ هم فمینیست نیستم ...گاهی به سرم می زند که زنگ بزنم و التماس کنم که بیا طلاق نگیریم که تنها ویترین زندگیم را حفظ کرده باشم... معترفم من از حرف سکینه خانوم و رقیه خانوم و شمسی خانوم و هر خانوم و آقای دیگری می ترسم
اعتراف می کنم : شکست بدی خوردم و برعکس شکست های قبلی زندگی می ترسم از عهده اش بر نیایم و نتوانم به پا خیزم
اعتراف می کنم : همه چیز به نظرم پوچ و تو خالی است الان
اعتراف می کنم : من اهل زندگی آزاد و این دری وری هایی که گاهی به هم می بافم نیستم ... من.....خلی هستم عاشق شوهر و بچه و زندگی ... من ترجیح می دهم به جای دو تا دوست اینترنتی بنشینم و برای خانه ام رومیزی کار دستی درست کنم ... من دوست دارم فرش های خانه ام را پاک کنم عین اوشین ... من ترجیح می دهم بروم آشپزخانه و سیب زمینی سرخ کنم و این دنیای علم و دانش و رتبه 7 کنکور و نمره 19.75 پایاننامه و احست و تبارک الله های بهترین اساتید دانشکده و لقب سیندرلای آبرسان و این قد و قواره 172 سانتیمتری و پوست نرم و موهای خوشگل و همه این لوازم پشت ویترین را بدهم و به جایش یک روز کهنه بچه ام را بشورم ، به چشمهای شفافش نگاه کنم و زندگی را در او بیابم
اعتراف می کنم : خدایا حواست هست؟ این مسخره بازی ها چیست در میاوری؟ مگر یک زندگی مشترک و یک بچه چیه که به من نمی دهی و من همیشه باید بدوم و له له بزنم برایش؟ چرا خدا؟ ( صدایی نمی آید ، خدایی نیست )
اعتراف می کنم : الان بهترم و خوابم هم میاید ...قرص ها تاثیر کرد
اعتراف می کنم: تا مدت نامعلومی خوابم و فردا که بیدار شدم ماسک زن زیبای نترس شجاع فمینسیت باریکلا را به صورتم خواهم گذاشت
چه زندگی باشکوهی دارم من ... عظمتی که نه در نگاه من است بلکه در آن چیزی است که به آن می نگرم و می نگرم و سیر بشو هم نیستم . بدبختانه مومن و مسلمان و با خدا هم نیستم که بشینم و تسبیح به دست بگیرم و بگویم یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض ... خلاصه از خوشی و خرمی دوست دارم یک آن این خدای رحمان و رحیم را پیدا کنم و محکم ماچش کنم و بگویم خیلی ممنونم ... واقعا دمت گرم و لقب اوستا کریم گوارای وجود مبارک باد... خوب شد دم صبحی شاسی آن زنگ را به من زد و آن کلمات و جملات گهر بار را نصیبم کرد و من به سلامتیش ته مانده ویسکی را که دوستم برایم آورده بود نوشیدم و به قدر کافی هم نوشیدم که اندکی الکی خوش باشم و پسر برادرم را فرستادم برایم یک نخ سیگار گرفت و آن را هم به رگ زدم وگرنه چه کسی می توانست اینقدر خوشی را تاب بیاورد؟ خدا وکیلی چه کسی؟
دیروز با شاسی از تهران برگشتیم و در راه کلی حرف زدیم راجع به جدایی و یا عروسی و این که این نامزدی 2 سال و نیمه را به یک سرانجامی برسانیم حالا هر کدام می خواهد باشد. راستش حال و هوای راه بود و یا سرو صدای ماشین بود نمی دانم و یا شاید هم مکالمه دسته جمعی ما در منزل دایی بزرگوارم بود که هی شاسی را تحت فشار گذاشتند که بلاخره سرانجامی برای این زندگی تعیین نماید و ایشان هی طفره رفت و رفت و رفت و گفت باید مادرم هم باشد که من بعله را بگویم و بعد از دوسال و نیم یک کلام نتوانست بگوید که من این زن کوفتی را که گرفتم باشد می برم به آپارتمان زیبای آماده ای که پدرم برایم گرفته و با یک و اندی میلیون تومانی که باز پدرم برایم در نظر گرفته یک زندگی مزخرف را شروع می کنیم ، بلکه گفت بنده تردید دارم چون رفتارهای ایشان با من در این دو سال و نیمه بد بوده. حالا این دوسال و نیم حکایتی دارد که در وبلاگ قبلی شروع به نوشتنش کرده بودم که قسمت نشد و ف.ی.لتر شد و از بیخ و بن پاک شد و دود شد و رفت هوا. ولی بازهم دارم وسوسه می شوم که این داستان را برایتان بنویسم بجای اینکه با پیرمردهای خرفت زندگیم حوصله تان را سر ببرم. بلاخره داستان مهیج و زیبایی است و کلا یاد می گیرید که با یک زن زیبای با استعداد چطور رفتار کنید که دو هفته ای تبدیل به گه شود و برای گرفتن حقوق اولیه اش در زندگی مشترک عین سگ له له بزند. فکر کنم خوشتان بیاید. الان شاید شنیدن این حرف برایتان بی مفهوم باشد ولی شاید بعد از خواندن داستان بی کم و کاست زندگی من برایتان روشن شود که گزندگی آن در چه حد است که بعد از اینهمه مدت بیکاری نامزد و بی عرضگی و بی پولی و بیماری های جورواجورش ( مثل نا.توان.ی ) آن هم کسی که در سر طاسش یک عدد موی درست حسابی ندارد و اضافه وزن دارد در حد بنز و هر کسی می بیند به نشانه تاسف سر تکان می دهد و خیلی ها فکر می کنند پدر بنده است برگردد بهتان بگوید که من دوست ندارم آزادی های بی حد و حصر فردیم زیر سوال رود و بنابراین تردید دارم در آغاز زندگی در یک خانه ...
خیلی باحال است که احساس کنید دلتان می خواهد عین آن پرنده های زرد و قرمز انگری بردز Angry Birds بنشینید در یک کمان و محکم خودتان را بزنید به بنای این زندگی باشد که به قیمت از دست دادن جانتان هم که شده فرو بریزد ولی نتوانید کاری بکنید و به جای آن در ماشین با کمربند ایمنی در جایتان محکم شوید و نتوانید تکان بخورید و طبق معمول تمام هول و ولای سوزان این جملات را در خودتان دفن کنید: خودتان سپر بلای خودتان شوید. باحال است نه؟ اصلا می فهمید من چه می گویم یا نه؟! فکر نمی کنم با این اندک مستیم چندان پرت و پلا نوشته باشم ...
حال اضافه کنید به همه اینها تمام آزادی و غرور و عزت نفسی را که قبل از این پیوند مبارک داشتید و تمام خاطراتی را که در گذر از شهرستان های اطراف تبریز درتان زنده شد و مربوط به دوران لیسانس بود. آن زمانی که دو سه تا دوست صمیمی شهرستانی داشتید و مدام درحال رفت و آمد بودید و ک.ون مبارک دنیا را پاره می کردید. نه پسری بود و نه دوست پسری، سه تا دختر جوان که می گفتید و می خندید و گاها شوهران و بچه های احتمالی آینده را در ذهن مجسم می کردید و چون شما زیباترین بودید لابد پس بهترین آینده اتوماتیک مال شما بود. آن زمان آنقدر شعور نداشتید که بفهمید کلا زیبایی و داشتن امتیاز باعث بدبختی است و هر چه زشت تر و موذی تر و آب زیر کاه تر باشید این رخت زیبای عروسی بیشتر برازنده اندام احتمالا کت و کلفت و ناموزون شما خواهد بود...
تجسم کردید؟ خدایی در تمام راه به این کنتراست زیبای طبیعی نگاه می کردم و خاطرات شش هفت سال پیش در ذهنم شدیدا مرور می گشت و بدبختی عمیق کنونی خودم را با خوشبختی عظیم آن زمان مقایسه می کردم و سعی می کردم به روی خودم نیاورم. حال فرض کنید همین امروز صبح شاسی زنگ می زند که از دیروز که خانه شما نماند و گفت باید بروم دولت منزل و دوش بگیرم و ال و بل در خانه خواهر گرام لنگر انداخته و همه اهل خانواده جمعشان جمع است و یه هویی وقت ناهار یادی از شما کردند و زنگ زدند که آژانس بگیر و بیا. چون ماشین شما دست برادر شاسی است و دلش نیامده شب با آژانس دوقدم راه را تا خانه پدری کز کند و الان دلش میآید خوب هم میآید که شما از این سر شهر تا آن سر شهر آژانس بگیرید و بروید و وقتی می گویید با ماشین بیا دنبالم می فرمایند بستگی به برادر بیکار و بیعارش دارد که ماشین را کی بیاورد و شما بهتر است آماده شوید و منتظر بمانید که اگر و اگر برادر زود آمدند بیاید دنبال شما و اگر هم نیامدند کاری ندارد لباس بیرون را در آورده و لباس گل منگولی منزل را به تن می کنید و همانجا می تمرگید... خوب به دنبال این ماجرا و دو سه روزی که در تهران بودید می نشینید و آبغوره ای اساسی می ریزید و بعد یک قلپ ویسکی به رگ می زنید و یک سیگارو بعد تصادفا در همان لحظه و همان جا همان دوست صمیمی شهرستانی زنگ می زند و می گوید حدس بزن چه کسی پیشم است بعد گوشی را می دهد و می بینی دو تا از آن دوستان صمیمی کنار هم هستند با بچه هایشان و شوهرانشان و جای تو را بس خالی می کنند و طفلی ها خبر ندارند چه بر تو می گذرد و تو هم طبق معمول رو نمی زنی و میگویی و می خندی و همین که تلفن قطع شد می نشینی و این خزئبلات را می نویسی باشد که کسی بخواند و مایه عبرتی باشد.
همه پیرمردهای زندگی من ( قسمت آخر)
تام پیدایش نبود و من به روی خودم نمی آوردم. البته چند باری به سرم زد و برایش ایمیل زدم و آف گذاشتم و در روم دنبالش گشتم و به هر کسی رسیدم پرسیدم که پیرمرد عزیز مرا ندیده اند ولی خوب، سعی می کردم زیاد به روی خودم نیاورم که ناراحت هستم و دوست دارم دوباره پیدایش شود و چشمم به در آی دی اش خشک شده. گاهی هم نگران سلامتیش بودم هر چه بود پیرمرد بود هر چند سالم و سرزنده. روزها همین طور از پی هم می گذشت و من در روم مشهور تر و مشهور تر می شدم و دوست و دشمن فراوانی پیدا می کردم. آخر یک عده عضو پای ثابت روم بودند که فکر می کردند روم ارث پدرشان است و کلا به هر غریبه تازه واردی به چشم رقیب و دشمن نگاه می کردند، طفلی ها یه مشت آدم شکست خورده غمگین مثل من بودند که هر کدام از یک جایی در زندگی واقعی سرخورده شده بودند و برای فراموشی آن به روم پناه می آوردند. خوب ... عده ای هم بودند که مسافرت زیاد می کردند و سعی می کردند در آنجا چند زن در چند نقطه دنیا رزرو کنند که س.ک .....س آسان و رایگان برای خود دست و پا کنند. عده ای دخترهایی بودند که سی سال و حتی سی و پنج سال را رد کرده بودند و به دنبال پیدا کردن مرد زندگی خود از اقصی نقاط دنیا می گشتند. خنده تان نگیرد کاملا جدی عرض می کنم که در این روم حتی چندین ازدواج میمون و نامیمون هم صورت گرفته بود. یک زن مصری به دنبال رویاهایش نزد یک مرد آمریکایی سفر کرده بود و بعد از سه ماه بدجوری تیپا خورده و به مملکت خود بازگشته بود. روم یک محیط مجازی بود ولی بوجود آورنده همان عالم مجاز هم انسان ها بودند با آرزوها و اهداف و عقده های معمولی یک انسان. البته قبول دارم که بیشتر افرادی دنبال کسب شهرت در این محیط بودند که عقلشان اندکی پاره سنگ داشت ولی در کل من بیشتر اوقات فکر می کردم در یکی از همین میهمانی های خانواده شاسکول خان یا خودم هستم که بساط غیبت و تهمت و خاله زنک بازی و پشت سر دیگری حرف زدن برپا بود و گاهی حتی من را هم به یکی از مردهای روم نسبت می دادند و فکر می کردند آخر سر با یکی دوست می شوم و ...، این را هم بگویم که زنان ایرانی در روم شهرت و محبوبیت خاصی داشتند بخاطر این که زیبا تر از زنان سایر کشور ها بودند و معمولا از این بحث های زیر ناف روم اجتناب می کردند و به نوعی دور از دسترس بودند. البته من با فرهنگ ایرانی خیلی مشکل هم دارم ولی این یک حقیقت بود و من به دور از تعصبات کورشی و داریوشی و آرشی و حتی و حتی ستارخانی خودم دیدم که زنان ایرانی محبوب بودند... روزهای من اینطور می گذشت و من کلا کم کم داشتم از پیدا کردن تام نا امید می شدم و دیگر حتی از نگاه کردن به آی دیش هم دست برداشته بودم ، با این وجود چند دختر ایرانی و یک مرد بنگلادشی به نام عبید می دانستند که من دنبال او می گردم . من معمولا پیغام های خصوصی را فوری ایگنور می کردم و توجهی نمی کردم چون معمولا تا کسی آمپرش نمی زد بالا و هوس بحث های بالای 18 سال نمی کرد به آدم پیغام نمی داد و من هم حوصله این چیزها را نداشتم. ولی یک روز تا دستم رفت یکی از این پیغام های نا آشنا را ایگنور کنم دیدم که نوشته دست نگه دار و من تام هستم ... باورم نمی شد.. انگار صاعقه خورده بود بهم ... دقیقا عین فیلمفارسی ها تا ده دقیقه اول نمی دانستم چه می گویم و همین طور پشت سر هم می گفتم تو کجا بودی و ...
عبید...عبید خوب تام را در روم دیده بود و گفته بود تو یک جوان چتر را اذیت کرده و رنجانده ای ... تام گفته بود من آی دی او را گم کرده ام و کامپیوترم خراب بود و الان به او پیغام می دهم...من نمیدانستم از عبید چگونه تشکر کنم ... خوشحال بودم و آرامش عمیقی داشتم .. آرامشی که دو سال بود تجربه نکرده بودم ... تام برگشته بود...
تام بعدها اعتراف کرد که تمایل ویژه ای به من پیدا کرده بوده و درگیری احساسی داشته... کامپیوترش که خراب شده یک مدتی درستش نکرده و بعد ها هم یاهو نزده و بعد ها هم آی دیش را عوض کرده و سعی کرده از من دوری کند... من واقعا از این کارش خوشم آمده بود و دوست داشتم که اینقدر به خانواده و زنش وفادار بود ... با هم صحبت کردیم و مثل همیشه شفاف... من به او گفتم من از او خیلی دورم و قرار نیست بترسد ... من تام را از ته دل دوست داشتم ولی تام را همراه با خانواده موفق و 4 بچه و نوه هایش می دیدم و تحسین می کردم ... به او گفتم فکر کن در یک زباله دانی جواهری پیدا می کنی ... فکر می کنی هر لحظه اراده کنی باز هم از این جواهر ها می توانی پیدا کنی چون آن را آسان به دست آورده ای ... یک روز گمش می کنی ... بر میگردی در زباله دانی و می گویی کاری ندارد باز هم از این ها پیدا می کنم... هر چه می گردی می بینی نه ... نیست ... یک روز دوستی جواهرت را پیدا می کند و بر می گرداند به تو ... تام گفت آن جواهر تویی... تو جواهر نایاب من هستی ... رابطه ما به یک تعادل بسیار قشنگ رسید... بدون این که کسی صدمه ای ببیند و خانواده ای ناراحت شود ما با هم دوستیم و به دوستی خوبمان ادامه می دهیم ...تام تازگی ها یک کامیون قراضه مال سال 67 میلادی را که متروکه بوده به گاراژ آورده و دارد تعمیرش می کند .. من آن کامیون سفید بامزه را دیده ام... تام می خواهد مهارت های یدیش را افزایش دهد ... تام برای ناهارش هندوانه می خورد و اخیرا می خواهد چشمش را عمل کند ... تام به ساندرا ( همسرش ) می رسد و honey do های او را انجام می دهد... تام مقاله و کتاب می نویسد و با هم در مورد روش تحقیق بحث می کنیم... تام به من گوش می دهد و راهکار می دهد وقتی شاسی مرا به حد جنون می رساند... من خوشحالم که تام را دارم... من از تام خواسته ام چند سطری برای پایان این داستان بنویسد و اگر بنویسد آن را برایتان خواهم گذاشت ولی عجالتا این را داشته باشید، این شعری است که تام فی البداهه و در حال چت کردن برای من نوشته است... ببینید چقدر قشنگ است و حق کپی رایت را یادتان نرود...
I once met a woman... by chance so it seems... but the chance turned to music.... in all of my dreams..... and now the sweet lyrics no longer are vain.... the meanings it seems have become quite plain ,her visage was nice, was a beautiful scene... to share thoughts and ideas.... and an occasional dream.... but deep and profound were here thoughts and her schemes.... they transcended the landscape ... as pleasant it was
صبح بیرون رفتنی برف زیبایی می بارید و ابرها از خورشید زهر چشم می گرفتند... آسمان کبود بود و با وجود سرمای سوزان تبریز لذت زیر برف راه رفتن را با تمام وجود می چشیدم... زمین و آسمان به قدری زیبا بودند که گویی در یکی از این گوی های زیبای موزیکال که معمولا تصویر یک روز برفی هستند و وقتی تکانشان می دهی برف می بارد گرفتار شده بودم ... انگار در داخل رویایی شناور باشی ... چقدر زیبا بود ... هر چند که امسال زمستان خیلی زود از راه رسید و درختان با برگ های زرد پاییزی و حتی گاها سبز خود در جا یخ زدند ولی دلم برای این فصل تنگ شده بود ... پارسال حتی در بهمن ماه آسمان مثل زن یائسه دو قطره ای می بارید و بس...

نمی دانم چرا وقتی برف می بارد یاد کارتون های روز کریسمس دوره کودکی می افتم و یا دخترک کبریت فروش ... یا کارت تبریکی که اولین کسی که در دانشگاه عاشقم شد به من داد و لیزری و براق بود و تصویر یک شب سوت و کور برفی و چند گرگ و یک دختر سرخپوست را نشان می داد ... از من خواسته بود تصویر را تشریح کنم و من گفته بودم من از زیبایی ها فقط لذت می برم و تشریح نمی کنم! داخل کارت با خط خوش از اسم و شهرت من که از 4 کلمه تشکیل یافته شعر زیبایی ساخته بود و یک قسمت را خالی گذاشته بود و نوشته بود این قسمت را خالی گذاشته ام که خودت بخوانی ... من کارت را گرفتم و تاکیدهای او را بر این که این یک رابطه دوستانه است با حماقت بی حدم زیادی جدی گرفتم ... الان که درست فکر می کنم می بینم بهتر از این و واضح تر از این نمی شود ابراز احساسات و عشق کرد و من چقدر زودباور و ساده بودم که تا دو سال بعدش روزی که دوست او واقعیت را به من گفت هنوز فکر می کردم این یک دوستی ساده بوده است ... آن زمان ها هنوز سوشل فرند مد نبود و من بلد نبودم اسم این دوستی و رفاقت را سوشل فرندی ( لاس باکلاس ) بگذارم و البته آن پسر هم همچین مالی نبود و خیلی زود همین سوشل فرندی ما هم قطع شد چون موهایش را رنگ کرد و ابروهایش را برداشت ... به هر حال ... انگار همین دیروز بود ...
ناگفته نماند من به قدری تحت تاثیر این فضا قرار گرفتم که رفتم وبرای خودم یک مدال و یک انگشتر و گوشواره نقره به طرح برف خریدم که این روز را تا ابد به یاد داشته باشم ... شاید عکس آن ها را برایتان گذاشتم ... البته من از این حوصله ها ندارم ولی اخیرا می بینم صاحب وبلاگ ها عکس لباس زیر خود را هم پابلیش می کنند گفتم شاید بدتان نیاید بند و بساط مرا هم ببینید... اگر حوصله کردم عکس بگیرم حتما عکس دو تا گوی کوچکم را که بابانوئل دارد را هم برایتان می گذارم. اگر یک روز خانه ای داشته باشم و پول اضافی خیلی دوست دارم زمستان ها دور و بر شومینه را پر این گوی های موزیکال در ابعاد بزرگ و کوچک کنم.
بر می گردیم به قصه مان:
با تام سرگرم گپ زدن بودیم که من گفتم بخاطر مکالمه آن روز از تو تشکر می کنم و او گفت که مایه خرسندی و خوشحالی او بودم و اینطور ادامه داد که سه روز طول کشید تا از آن فضا بیرون بیایم!!!!!!!!!!!!
اینجا که رسیدیم من یکه خوردم و البته طبق معمول همیشه که حماقتم گل می کند باز هم مطلب را نگرفتم و گفتم یعنی چطور؟ گفت: در این سه روز همه اش به تو فکر می کردم و روز سوم صبح از خواب پریدم ... یعنی تو مرا از خواب بیدار کردی... شاید نباید اینها را به تو بگویم ... ولی من احساس می کنم الان دیگر ما دوست معمولی نیستیم...
به او اعتماد داشتم و شروع کردم به فلسفه بافی که تمام احساس های بشر یک ملغمه از انواع احساسات است و ما باید قضیه را هندل کنیم و بزرگش نکنیم و ال و بل ... اما انگار قضیه جدی تر از این حرفها بود .. چرا که فردای آن روز که آنلاین شدم تام را ندیدم...پس فردا هم همانطور ... یک هفته تا یکشنبه صبر کردم ... گفتم شاید مسافرت رفته و تا یکشنبه برگردد ... یکشنبه گذشت و خبری نشد .. آفلاین گذاشتم .. نگران سلامتیش بودم ... ولی باز هم خبری نشد ... هیچوقت یادم نمی رود انقدر به صفحه کامپیوتر خیره میشدم و صبر می کردم تا بیاید که شب چشمهایم درد می گرفت...دو سه هفته گذشت و من زدم به فاز انکارکه به درک که
نمی آید و او فقط یک آی دی بیشتر نیست و همان طور که او را از روم پیدا کردم صد نفر دیگر هم مثل او را پیدا می کنم ... اینطور بود که دوباره زدم به روم و هر روز در روم پلاس بودم ... رومی که من می رفتم آدم های پای ثابتی داشت و بعد یک مدت من را هم به عنوان یک عضو دائم شناختند و کلی دوست و دشمن پیدا کردم و خودم را در هیاهو به فراموشی زدم ... تام پیدایش نشد ... دوماه گذشت ...
تبصره: یک ساعت بعد عکس های مربوطه را خواهم گذاشت... به خاطر گل روی شما تنبلی نکردیم!